محمد بن حسين البيهقي

895

تاريخ بيهقى ( فارسي )

ايستاد ؟ كه تقدير آفريدگار ، جلّ جلاله ، در كمين نشسته بود 1 . وزير چند بار استادم را گفت : مىبينى كه چه خواهد كرد ؟ از آب گذاره 2 خواهد شد در چنين وقت به رمانيدن بورىتگين بدانكه 3 وى بختلان آمد و [ از ] پنج‌آب 4 بگذشت . اين كارى است كه خداى به داند كه چون شود ، اوهام 5 و خواطر 6 ازين عاجزند . بو نصر جواب داد كه « جز خاموشى روى نيست ، كه نصيحت كه به تهمت بازگردد 7 ناكردنى است . » و همه حشم مىدانستند و با يكديگر مىگفتند بيرون پرده 8 از هر جنسى چيزى ، و بو سعيد مشرف را مىفراز كردند 9 تامى نبشت ، و سود نمىداشت ؛ و چون پيش امير رسيدندى ، به موافقت وى سخن گفتندى ، كه در خشم مىشد : روز آدينه سيزدهم ماه ربيع الأوّل بو القاسم دبير 10 كه صاحب بريدى بلخ داشت گذشته شد . و حال اين بو القاسم يك جاى بازنمودم درين تاريخ ، ديگربار گفتن شرط 11 نيست . ديگر روز شغل بريدى به اميرك بيهقى 12 بازداد امير ، و استادم نيك يارى داد او را درين باب و آزارى 13 كه بود ميان وى و وزير برداشت تا آن كار راست ايستاد 14 ، و خلعتى نيكو دادند او را . روز شنبه نيمهء اين ماه نامهء غزنين رسيد بگذشته شدن امير سعيد 15 ، رحمة اللّه عليه ، و امير فرودسراى بود 16 و شراب مىخورد ، نامه بنهادند و زهره نداشتند كه چنين خبرى در ميان شراب خوردن به دو رسانند ، ديگر روز چون بر تخت بنشست ، پيش تا 17 بار بداد ، ساخته بودند 18 كه اين نامه خادمى پيش برد و بداد و بازگشت . امير چون نامه بخواند ، از تخت فرودآمد و آهى بكرد كه آوازش فرود سراى بشنيدند و فرمود خادمان را كه پيش رواق 19 كه برداشته بودند فروگذاشتند و آواز آمد كه امروز بار نيست . غلامان را بازگردانيدند . و وزير و اوليا و حشم به طارم 20 آمدند و تا چاشتگاه فراخ 21 بنشستند كه مگر امير به ماتم نشيند ، پيغام آمد كه به خانه‌ها باز بايد گشت كه نخواهيم نشست . و قوم بازگشتند . و گذشته شدن اين جهان ناديده قصّه‌يى است ، ناچار بيارم كه امير از همه فرزندان او را دوست‌تر داشت و او را وليعهد مىكرد 22 و خداى ، عزّ و جلّ ، نامزد جاى